
شیراز گهواره گهربار شعرپارسی در سبک عراقی
در وصف وطن
به قول شاعر :
وطن یعنی همه آب و همه خاک * وطن یعنی همه عشق و همه پاک
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی محبت ، مهربانی * نثار هر که دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست * هر آنجایی که دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بیقراری * پرستاری ، کمک ، بیمارداری
وطن یعنی زلال چشمه ی پاک * وطن یعنی درخت ریشه در خاک
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست.
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
|
|

مجموعه مقالات ادبی شهرام ابهری در سایت تبیان
مدرسه مدرسه ای خواهیم ساخت
در محله ای از عشق عقیده مهربانی
با سقفی ار نور خورشید وسایه بانی از تقوا
اجرهایش ستاره ها و بنایش عقیده وایماندرباغچه هایش گل محبت ودر گلدانش گل لبخند
دیوار هایش از شعر وبا کلاسی که بوی خدا بدهد
در هایش به سوی بیداری و پنجره یش به بینهایت باز شود
تخته هایش سیاه نباشد و نیکمت هایش گرمای دوستی بدهد
زنگش را نسیم بنوازد انگاه ما خدارا به کلاس خواهیم برد
ودراین کلاس شاگردانی با تن پوشی از عفت و نور که تاریکی را به تمسخر بگیرند
و ریسمانهای وسوسه ریسمانهای شیطان را پاره کنند می سازیم
مدرسه ای خواهیم ساخت
لبریز از شور وشعور پراز عطوفت
مالامال از اندیشه های بلند انسانی
مدسه ای خواهیم ساخت
وانگاه است که به خود می بالیم و احساس غرور می کنیم


خوشاشیراز وصف بی مثالش


یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف میخوردم و سنگ سراچهی دل به الماس آب دیده میسفتم و این بیتها مناسب حال خود میگفتم.
|
هر دم از عمر میرود نفسی |
|
چون نگه میکنم نماند بسی |
|
ای که پنجاه رفت و در خوابی |
|
مگر این پنج روز دریابی |
|
خواب ِنوشین بامداد رحیل |
|
باز دارد پیاده را ز سبیل [راه] |
|
هر که آمد عمارتی نو ساخت |
|
رفت و منزل به دیگری پرداخت |
|
وان دگر پخت همچنان هوسی |
|
وین عمارت بسر نبرد کسی |
|
یار ناپایدار دوست مدار |
|
دوستی را نشاید این غدّار |
|
نیک و بد چون همی بباید مرُد |
|
خُنُک آنکس که گوی نیکی برُد |
|
برگ عیشی به گور خویش فرست |
|
کس نیارد ز پس ز پیش فرست |
|
عمر برَف است و آفتاب تموز |
|
اندکی ماند و خواجه غَرّه هنوز |
|
ای تهیدست رفته در بازار |
| ترسمت پُر نیاوری دستا |






