
علی ای پیروز زمان ، افسانه شدی آخر
ازغم ایام رستی و آزاده شـــدی آخر
دریاب مرا که دریا طو فانی امشب
دستم بگیر که تو آخرین سنگری امشب
در ستایش شهسوار اسلام مولا امیر المومنین امام علی(ع)
شعر سید شهرام ابهری
ازغم ایام رستی و آزاده شـــدی آخر
دریاب مرا که دریا طو فانی امشب
دستم بگیر که تو آخرین سنگری امشب
در ستایش شهسوار اسلام مولا امیر المومنین امام علی(ع)
شعر سید شهرام ابهری
«شبهای بلند بی عبادت چه کنم»
روزگار خفته در غفلت چه کنم
فردای قیامت بی شفاعت آل علی
بی نام سرورم در قیامت چه کنم
قطعه شعر بالا راکه سرودم که مصرع اول از شعر حضرت ایه الله حسن زاده املی تضمین نمودم
سید شهرام ابهری
روزگار خفته در غفلت چه کنم
فردای قیامت بی شفاعت آل علی
بی نام سرورم در قیامت چه کنم
قطعه شعر بالا راکه سرودم که مصرع اول از شعر حضرت ایه الله حسن زاده املی تضمین نمودم
سید شهرام ابهری
از دور دیار عارفان پیداست
از دور دیدار یار آمدم
ای عاشقان ای عارفان
این گنبد شاه خراسان است
این گنبد شاه عـــارفان است
شهر شهریاران وشهر دلیران است این دیار
شهر شهرباران وشهر دلبران است این دیار
پای کوبان اشک ریزان
مویه کشان ناله کنان
در حریم حرم حرمت یار وارد شوید
صد صلای صد سلام سر دهید
سرو خرامان سلطان خراسان می رسد
شاه عاشقان و شمع عابدان می رسد
پای کوبان اشک ریزان
در حریم حرمت یار وارد شوید
ای دل دیدار دلدار آمدی
جانانه گو جانانه گو
نزد سلطان جانان آمدی
از ما نگو از او بگو
از سرای سلطان بگو
از شاه خوبان بگو
شعر از:سید شهرام ابهری
از دور دیدار یار آمدم
ای عاشقان ای عارفان
این گنبد شاه خراسان است
این گنبد شاه عـــارفان است
شهر شهریاران وشهر دلیران است این دیار
شهر شهرباران وشهر دلبران است این دیار
پای کوبان اشک ریزان
مویه کشان ناله کنان
در حریم حرم حرمت یار وارد شوید
صد صلای صد سلام سر دهید
سرو خرامان سلطان خراسان می رسد
شاه عاشقان و شمع عابدان می رسد
پای کوبان اشک ریزان
در حریم حرمت یار وارد شوید
ای دل دیدار دلدار آمدی
جانانه گو جانانه گو
نزد سلطان جانان آمدی
از ما نگو از او بگو
از سرای سلطان بگو
از شاه خوبان بگو
شعر از:سید شهرام ابهری
ای دل از قیل وقال دنیا جانانه بگذر
جانانه بگذر جانانه بگذر
دریاب قیل وقال محشر موعود را
عمر رفت و آخرت در پیش وعاقبت نامعلوم
تا کی در اندیشه رفتنی
ای بینوا جمع کن ساز وبرگ نینوارا
عمر رفت ایام رفت تو در اندیشه رفتن !
یاران چو تندر آسمانی درخشیدند رفتند
رفتگان برخی به روضه رضوان رسیدند
پایکوبان دست افشان منتطران منتظرند
موعود در رسید میعاد آمد میلاد منتظران رسید
فصل اندوه گذشت روزگار گمگشتگی در کویر گدشت
دولت یاران رسد فصل بهاران رسد مژده ایام رسید
عرشیان آمدند فرشیان آمدند سفیر سلطان وحی رسید
صنما صفوت صفیر امیر آسمانی آفتاب بین
زلال چشمه سار کوهساران را دریاب
اردیبهشت حق رسد حق به حقدان رسید
فصل گل رسید گل به گلزار رسید
بایست رسید فصل رسیدن رسید
سید شهرام ابهری
جانانه بگذر جانانه بگذر
دریاب قیل وقال محشر موعود را
عمر رفت و آخرت در پیش وعاقبت نامعلوم
تا کی در اندیشه رفتنی
ای بینوا جمع کن ساز وبرگ نینوارا
عمر رفت ایام رفت تو در اندیشه رفتن !
یاران چو تندر آسمانی درخشیدند رفتند
رفتگان برخی به روضه رضوان رسیدند
پایکوبان دست افشان منتطران منتظرند
موعود در رسید میعاد آمد میلاد منتظران رسید
فصل اندوه گذشت روزگار گمگشتگی در کویر گدشت
دولت یاران رسد فصل بهاران رسد مژده ایام رسید
عرشیان آمدند فرشیان آمدند سفیر سلطان وحی رسید
صنما صفوت صفیر امیر آسمانی آفتاب بین
زلال چشمه سار کوهساران را دریاب
اردیبهشت حق رسد حق به حقدان رسید
فصل گل رسید گل به گلزار رسید
بایست رسید فصل رسیدن رسید
سید شهرام ابهری
امروز خانه تکانی کردم
مهر همه را از دل بیرون کردم
اما غبار یاد یاران همه جا هست
پنجره را بستم دل را شستم
یاد یاران همانند یاد باران است
می بارد می شورد می برد
می برد در شهر خاطره ها
همانند باز ،باز نشستم
پرو بالم خیس خاطره است
خاطره را خشک کن
خشگی ایام را فراموش کن
باز نشستم غبار پشت پنجره پنهان است
روزگار می گذرد بهار می گذرد
جاودانگی پشت پنچره است
به دل آهسته گفتم وبس
مهر خدا را به دل بزن وبس
باخود گفتم خدای خودم
گلستان پرگل را دوست دارد
پس بایست گل کاشت
وز خارگل در گودال خاطره دور باد
خاطره را خاک کن
خاک بر سر ایام کن
گل بکار، گل بیار، گل بجوی
گل بگو، گل بشو ،گلستان نزدیک است
بوی نم باران خورده می آید
گل به بار می آید
میلاد و میعاد گل نزدیک است
غم ایام گذراست گلستان نزدیک است
یاد دار میلاد گل را
یاد دار طراوت باران را
یاد دار گل شدن وشگفته شدن را
یاد دار جاودانگی گل در گلدان باور را
باور ها را باور کن
کاربکن گلستان نزدیک است
گلستان با رنگهای زبیایش
حاصل یکرنگی ماست
نام گلستان خدا بهشت برین است
ای دوستداران گل وگلزار وگلستان
گلستان خوش خرم نزدیک است
این نسیم گل این وزش باد
این ترنم خوش این شبنم گل
گلستان خدا نزدیک است
کوله بار خستگی را زمین بگذار
فصل طوفان طغیان طلاطم تمام شد
طلعیه طلوع طلایی رستگاران می رسد
سیدشهرام ابهری
مهر همه را از دل بیرون کردم
اما غبار یاد یاران همه جا هست
پنجره را بستم دل را شستم
یاد یاران همانند یاد باران است
می بارد می شورد می برد
می برد در شهر خاطره ها
همانند باز ،باز نشستم
پرو بالم خیس خاطره است
خاطره را خشک کن
خشگی ایام را فراموش کن
باز نشستم غبار پشت پنجره پنهان است
روزگار می گذرد بهار می گذرد
جاودانگی پشت پنچره است
به دل آهسته گفتم وبس
مهر خدا را به دل بزن وبس
باخود گفتم خدای خودم
گلستان پرگل را دوست دارد
پس بایست گل کاشت
وز خارگل در گودال خاطره دور باد
خاطره را خاک کن
خاک بر سر ایام کن
گل بکار، گل بیار، گل بجوی
گل بگو، گل بشو ،گلستان نزدیک است
بوی نم باران خورده می آید
گل به بار می آید
میلاد و میعاد گل نزدیک است
غم ایام گذراست گلستان نزدیک است
یاد دار میلاد گل را
یاد دار طراوت باران را
یاد دار گل شدن وشگفته شدن را
یاد دار جاودانگی گل در گلدان باور را
باور ها را باور کن
کاربکن گلستان نزدیک است
گلستان با رنگهای زبیایش
حاصل یکرنگی ماست
نام گلستان خدا بهشت برین است
ای دوستداران گل وگلزار وگلستان
گلستان خوش خرم نزدیک است
این نسیم گل این وزش باد
این ترنم خوش این شبنم گل
گلستان خدا نزدیک است
کوله بار خستگی را زمین بگذار
فصل طوفان طغیان طلاطم تمام شد
طلعیه طلوع طلایی رستگاران می رسد
سیدشهرام ابهری
باز باران می آید اما فقط یاد یاران می آید
عطر خاطره خوش خاک با باران می آید
موسم گل و گیاه می آید گل به باغ می آید
اما گل گلستان نور نبی در خون خودبه خاک می افتد
ای گلستان پرگل ای شقایق ها ای لاله های گلگون
در دشت کربلا گلزار گلستان نبی (ص*)روئیده
این دشت پرگل با بارش باران چشم یاران سیراب می شود
ای کاش در گلزار شایق آن دشت روئیده بودم
تاخفت خفته بودن در غبار زمان در خاطره خودنداشتم
گنبد گلستان نور نبی آنجاست ،توخودکجایی
امیر آب آیینه آفتاب آنجاست ،
امیر قافله سالارسرخ این دشت آنجاست
نگاه کن قیامت شده قداست قد قامت قافله سالاررا
قدم بردار قوی باش قدری دیگر قافله سالار را صداکن
صدا کن صداکن تا صدایت را بشنوند.........
سید شهرام ابهری
عطر خاطره خوش خاک با باران می آید
موسم گل و گیاه می آید گل به باغ می آید
اما گل گلستان نور نبی در خون خودبه خاک می افتد
ای گلستان پرگل ای شقایق ها ای لاله های گلگون
در دشت کربلا گلزار گلستان نبی (ص*)روئیده
این دشت پرگل با بارش باران چشم یاران سیراب می شود
ای کاش در گلزار شایق آن دشت روئیده بودم
تاخفت خفته بودن در غبار زمان در خاطره خودنداشتم
گنبد گلستان نور نبی آنجاست ،توخودکجایی
امیر آب آیینه آفتاب آنجاست ،
امیر قافله سالارسرخ این دشت آنجاست
نگاه کن قیامت شده قداست قد قامت قافله سالاررا
قدم بردار قوی باش قدری دیگر قافله سالار را صداکن
صدا کن صداکن تا صدایت را بشنوند.........
سید شهرام ابهری
مولایم علی (ع)جان ای پادشه خوبان امشب
شام مهمان این بنده ات باش
همان نان وجوین را زینت سرای
محفل ماست
بفرما خانه ایتام کجاست
تا امشب نیز مهمانت شوند
آنان قرنهاست مهمان مرام تو، اند
آنان قرنهاست منتظر قدوم مبارک تو،اند
مولا جان ای کهکشان و شهسوار اسلام
تو الفبای عشق را در خانه جانان آموختی
همان سال که ده ساله بود نه صد سال گشتی
درکشتی عشق گشتی و ناخدای طوفان شدی
باز دریا طوفانی است باز فرمان ناخداجاری است
بایست دل به دریا زد ای علی جان
ای ملجا ء رستگاری ای امیر خوبان ............
سید شهرام ابهری
شام مهمان این بنده ات باش
همان نان وجوین را زینت سرای
محفل ماست
بفرما خانه ایتام کجاست
تا امشب نیز مهمانت شوند
آنان قرنهاست مهمان مرام تو، اند
آنان قرنهاست منتظر قدوم مبارک تو،اند
مولا جان ای کهکشان و شهسوار اسلام
تو الفبای عشق را در خانه جانان آموختی
همان سال که ده ساله بود نه صد سال گشتی
درکشتی عشق گشتی و ناخدای طوفان شدی
باز دریا طوفانی است باز فرمان ناخداجاری است
بایست دل به دریا زد ای علی جان
ای ملجا ء رستگاری ای امیر خوبان ............
سید شهرام ابهری
سالار کربلا آن سال سربلند شد
دشمنانش شماتت تاریخ را
چه ارزان خریدند با خود به ابدیت بردند
حسین جان اگرآن سال با تو بودم
به یک بار به زخم دشمنانت می سوختم
اما اینک بی تو هر روز هزار بار دلم آتش می گیرد
حسین جان ما در کویر خشک عاطفه ها گرفتاریم
عواطف مهر محبت را در بیابان سوزان سر برند
نگاهی از سر مهر، کلامی از سر لطف نیست
خشک شد درخت دوستی، ریشه کن شد احوال پرسی
خسته ام در خشکی کویر خاطرها
خانه ای از دور پیداست منزل مقصود آنجاست
ای دل ای چشم ای دست ای عقل خشک نشو
در خشکی روزگار، گلستان نزدیک است
وعدگاه خوبان می رسد سرور و سالار می رسد
سور سربلندی می رسد فضل سرافزاری می رسد
سید شهرام ابهری
دشمنانش شماتت تاریخ را
چه ارزان خریدند با خود به ابدیت بردند
حسین جان اگرآن سال با تو بودم
به یک بار به زخم دشمنانت می سوختم
اما اینک بی تو هر روز هزار بار دلم آتش می گیرد
حسین جان ما در کویر خشک عاطفه ها گرفتاریم
عواطف مهر محبت را در بیابان سوزان سر برند
نگاهی از سر مهر، کلامی از سر لطف نیست
خشک شد درخت دوستی، ریشه کن شد احوال پرسی
خسته ام در خشکی کویر خاطرها
خانه ای از دور پیداست منزل مقصود آنجاست
ای دل ای چشم ای دست ای عقل خشک نشو
در خشکی روزگار، گلستان نزدیک است
وعدگاه خوبان می رسد سرور و سالار می رسد
سور سربلندی می رسد فضل سرافزاری می رسد
سید شهرام ابهری
ای مولایم ای مرادم ای جان جانانم
ای علی (ع) در کوچه و پس کوچه های
کوفه دوان دوان میآیم
اما هنوز بدنبال گمشده خود
در کوچه های غریب وغربستان انجا می گردم
کاش بودید که به دورتان بگردم
به دنبال عطری که در طول تاریخ
از کوچه های کاهگی آنجا در پس
قرون به مشام می رسد
انجا که دیوار وسقفش از سیمان و سنگ
آهن آجر نبود وپنجره اش از شیشه نبود
صدای گام های شما و صدای
نفس های تسبیح کننده شما
به وضوح می آید همانند بارش باران
در شهر کوفه غربیان می گردم
کاش بودید که به دورتان بگردم
صدای چلچله پرندگان مهاجر می آید
ای کاش این پرندگان مهاجر مرا به شهر شما
می برند تا بگویم از عشق ودلدادگی به شما
بالی نمانده تا یکباره پر بکشم
ما در حسرت پرواز در برگه دنیا
پژمردیم... اما اما پری از جنس پری از پرو بال شاهباز
تیز پرواز تندر عشق معرفت اینجاست
که شاید شوق پرواز پرکشم وشبانه
به حریم حرم یار و دیار کوچ کنم و
از منزل ویرانه جانانه بروم
سید شهرام ابهری
ای علی (ع) در کوچه و پس کوچه های
کوفه دوان دوان میآیم
اما هنوز بدنبال گمشده خود
در کوچه های غریب وغربستان انجا می گردم
کاش بودید که به دورتان بگردم
به دنبال عطری که در طول تاریخ
از کوچه های کاهگی آنجا در پس
قرون به مشام می رسد
انجا که دیوار وسقفش از سیمان و سنگ
آهن آجر نبود وپنجره اش از شیشه نبود
صدای گام های شما و صدای
نفس های تسبیح کننده شما
به وضوح می آید همانند بارش باران
در شهر کوفه غربیان می گردم
کاش بودید که به دورتان بگردم
صدای چلچله پرندگان مهاجر می آید
ای کاش این پرندگان مهاجر مرا به شهر شما
می برند تا بگویم از عشق ودلدادگی به شما
بالی نمانده تا یکباره پر بکشم
ما در حسرت پرواز در برگه دنیا
پژمردیم... اما اما پری از جنس پری از پرو بال شاهباز
تیز پرواز تندر عشق معرفت اینجاست
که شاید شوق پرواز پرکشم وشبانه
به حریم حرم یار و دیار کوچ کنم و
از منزل ویرانه جانانه بروم
سید شهرام ابهری
شب که می رسد شعرم می رسد
شعرم دغدغه دلتنگی است
نه دلتنگ دنیا نه دلبند دلبر
آخر کیست که ترنم گل رادید
شیدای نقاش گل نشد
آخر کیست عطر باران را بویید
شیدای عطار نگشت
آخر کیست که رقص درخت را دید
شیدای باغبان نشد
آخر کیست که تلاوت پرنده را شیند
شیدای آواز ترتیل او نشد
در به در قرنهاست که دنبال اویم
اما این بار در یک قدمی اویم
عطر یادش همه جا یادم هست
دست نوازشش در برگ گل پیداست
بر گل بوسه زنم چون دست نوازشگر
خالق گل پیداست
من نماز گل را در نماز خانه گلزار دیدم
شاهدم بر بخشش عطر گل
بر تلاوت وترتیل و ترنم گل
او آنجاست اینجاست پیداست
به وضوح پیداست عطر نفش نفش
بر گل می دمد
ای کاش عطر خوش وجودش
تا پای پلکان خوش پرواز با من باشد
بایست هر روز وشب گل کاشت
دریاب ای دل دیدار گل گلاب گلستان را
اندکی دیگر گنبد گلابستان گل پیداست
گل گلزار گلگشت گلستان نزدیک است
گل بیار تا گل باشی گلستان نزدیک است
شعر سید شهرام ابهری
شعرم دغدغه دلتنگی است
نه دلتنگ دنیا نه دلبند دلبر
آخر کیست که ترنم گل رادید
شیدای نقاش گل نشد
آخر کیست عطر باران را بویید
شیدای عطار نگشت
آخر کیست که رقص درخت را دید
شیدای باغبان نشد
آخر کیست که تلاوت پرنده را شیند
شیدای آواز ترتیل او نشد
در به در قرنهاست که دنبال اویم
اما این بار در یک قدمی اویم
عطر یادش همه جا یادم هست
دست نوازشش در برگ گل پیداست
بر گل بوسه زنم چون دست نوازشگر
خالق گل پیداست
من نماز گل را در نماز خانه گلزار دیدم
شاهدم بر بخشش عطر گل
بر تلاوت وترتیل و ترنم گل
او آنجاست اینجاست پیداست
به وضوح پیداست عطر نفش نفش
بر گل می دمد
ای کاش عطر خوش وجودش
تا پای پلکان خوش پرواز با من باشد
بایست هر روز وشب گل کاشت
دریاب ای دل دیدار گل گلاب گلستان را
اندکی دیگر گنبد گلابستان گل پیداست
گل گلزار گلگشت گلستان نزدیک است
گل بیار تا گل باشی گلستان نزدیک است
شعر سید شهرام ابهری
| ای یاران وفادار نبی کجایید کجایید ای خدیجه کبری موسم دلدادگی رقت با تو غم گرفته قلب نبی بیا ای ارام جان نبی تو بودی ای همراز او همراه او نور وچلچراغ خانه نبی ای خدیجه نبوت با تو قوت گرفت قدرت قران در قوت نام توست ای خدیجه ای ام القرای ایمان شکسته شد قلب نبی شیدای تو شدآل نبی شاد زی در بهشت ای جان جانان نبی شعر: سید شهرام ابهری |
ای زهرای(س) مستوره مرضیه
ای ام ابیها ای پرستوی پرستار پدر
بعد سوگ پدر، چه تسلی دادند این قوم !
غم فقدان پدر، غم غربت مقتدای قرآن
چه زود درغم فقدان خورشیدغروب شد
می سـوزد دلم بهر مولا علی (ع)
ای ماه ، غربستان مولا علی (ع)
میگریم امشب بهر مولا علی(ع)
بیا غم غربت وسوز دل علی(ع) بین
بیا و غم طفلان علی (ع) بین
علی جانم ای شهسوار رشادت و شهادت
بر قامت دلیرت، ردای غربت
فرق مبارکت که شکافت!
که به معبود شتافتی
بی ماه، خورشید، کهکشان،
چه کنم
شعر: سید شهرام ابهری
ای ام ابیها ای پرستوی پرستار پدر
بعد سوگ پدر، چه تسلی دادند این قوم !
غم فقدان پدر، غم غربت مقتدای قرآن
چه زود درغم فقدان خورشیدغروب شد
می سـوزد دلم بهر مولا علی (ع)
ای ماه ، غربستان مولا علی (ع)
میگریم امشب بهر مولا علی(ع)
بیا غم غربت وسوز دل علی(ع) بین
بیا و غم طفلان علی (ع) بین
علی جانم ای شهسوار رشادت و شهادت
بر قامت دلیرت، ردای غربت
فرق مبارکت که شکافت!
که به معبود شتافتی
بی ماه، خورشید، کهکشان،
چه کنم
شعر: سید شهرام ابهری
کو آن کوه با عظمت با غار حرایش
نمی دانم تو غار حرایی یاحریت جاودانه
ای کوه تو باقامت استوارت اسوه واسطوره در خود داشتی
ای کوه ای میقات آخرین سفیر وحی
چه صلابت داری که متلاشی نشدی
چه متواضع بودی که قدوم مبارک در تو جلوس نمود
چه محرم بودی که محفل انس و الفت گشتی
چه پاک بودی که پای پاکان عالم را معیادگاهشان بودی
چه مقدس بودی که محراب عبادت سر سلسله سادات گشتی
چه برکاتی داشتی که اولین آیات قرآنی در تو نشان گرفت
چه سعادتی داشتی که سالها سایبان خلوت وجلوت خلیفه خدابودی
آنگاه که رسول امین جبرئیل با صدها هزار ملائک آسمانی نازل شدند
و آنگاه که به جانب جناب محمد بن عبدالله(ص) مشرف شدند
و آنگاه که ردای مرصع صدر الرسل بر دوش نبی مکرم (ص)نهادند
انگه که نبی (ص) ز حق تعالی خط ، فرمان وقرآن قدرت قداست گرفت
وتاج خرد حکمت علم ودانش بصرت در سرنهاد
و انگاه که عرشیان ایات اناانزلناه فی لیله القدر را باهم زمزمه کردند
وآنگاه که نبی (ص) ناجی جهانیان در شب خفته بشریت لقب گرفت
انگاه که عرب چادر نشین دختران معصوم را درچاه جهل خود خاک می کرد
وآنگاه که نبی (ص)شمشیر جواهر نشان جهاد اکبر واصغر بر کمر مبارک بست
آنگاه که ناگهان جهان هستی و قیامت کبری را به چشم یقین مشاهده فرمود
نبی (ص) که خداوند متعال اورا به نیابت از خود برگزید خلیفه الرحمن در ارض شد
وآنگاه که خدیجه(س) دلبندترین یار و یاور نازنین نبی مکرم (ص) مژده زهرای (س)اطهر داد
و آنگاه که مولا علی(ع)در بسترشهادت خود نجات دهنده ناجی جهانیان شد
و آنگاه که نبی (ص) دستان مبارک خود ومولا علی(ع) را بالابرد و اورا امام ومقتدا خواند
وانگاه که نبی (ص)در دامان دامادش مولا علی(ع) برای همیشه آرمید وجان به جان آفرین سپرد
سید شهرام ابهری
نمی دانم تو غار حرایی یاحریت جاودانه
ای کوه تو باقامت استوارت اسوه واسطوره در خود داشتی
ای کوه ای میقات آخرین سفیر وحی
چه صلابت داری که متلاشی نشدی
چه متواضع بودی که قدوم مبارک در تو جلوس نمود
چه محرم بودی که محفل انس و الفت گشتی
چه پاک بودی که پای پاکان عالم را معیادگاهشان بودی
چه مقدس بودی که محراب عبادت سر سلسله سادات گشتی
چه برکاتی داشتی که اولین آیات قرآنی در تو نشان گرفت
چه سعادتی داشتی که سالها سایبان خلوت وجلوت خلیفه خدابودی
آنگاه که رسول امین جبرئیل با صدها هزار ملائک آسمانی نازل شدند
و آنگاه که به جانب جناب محمد بن عبدالله(ص) مشرف شدند
و آنگاه که ردای مرصع صدر الرسل بر دوش نبی مکرم (ص)نهادند
انگه که نبی (ص) ز حق تعالی خط ، فرمان وقرآن قدرت قداست گرفت
وتاج خرد حکمت علم ودانش بصرت در سرنهاد
و انگاه که عرشیان ایات اناانزلناه فی لیله القدر را باهم زمزمه کردند
وآنگاه که نبی (ص) ناجی جهانیان در شب خفته بشریت لقب گرفت
انگاه که عرب چادر نشین دختران معصوم را درچاه جهل خود خاک می کرد
وآنگاه که نبی (ص)شمشیر جواهر نشان جهاد اکبر واصغر بر کمر مبارک بست
آنگاه که ناگهان جهان هستی و قیامت کبری را به چشم یقین مشاهده فرمود
نبی (ص) که خداوند متعال اورا به نیابت از خود برگزید خلیفه الرحمن در ارض شد
وآنگاه که خدیجه(س) دلبندترین یار و یاور نازنین نبی مکرم (ص) مژده زهرای (س)اطهر داد
و آنگاه که مولا علی(ع)در بسترشهادت خود نجات دهنده ناجی جهانیان شد
و آنگاه که نبی (ص) دستان مبارک خود ومولا علی(ع) را بالابرد و اورا امام ومقتدا خواند
وانگاه که نبی (ص)در دامان دامادش مولا علی(ع) برای همیشه آرمید وجان به جان آفرین سپرد
سید شهرام ابهری
ای ماه خوبان عالم برخیز
یتیمان کوفه، کاسه شیر
بهر شفای تو آوردند
بنوش و برخیز
ای سرو سروستان
ای شیر شبستان
تا در قد وقامت مردانت
فقرا طواف آب و افتاب کنند
هیهات ! که دمی پیش تو
شهد شهادت را به یک بار
سرکشیدی و اغوش گشودی
رفتی ، به کجا چنین شتابان
ای شمع شبهای شام غربیان
خدا حافظ ای حامی مظلومان
خدا حافظ ای امید ماندن
خدا حافظ ای شبهای نخلستان
خدا حافظ ای اسطوره شهامت وشهادت
سیدشهرام ابهری
یتیمان کوفه، کاسه شیر
بهر شفای تو آوردند
بنوش و برخیز
ای سرو سروستان
ای شیر شبستان
تا در قد وقامت مردانت
فقرا طواف آب و افتاب کنند
هیهات ! که دمی پیش تو
شهد شهادت را به یک بار
سرکشیدی و اغوش گشودی
رفتی ، به کجا چنین شتابان
ای شمع شبهای شام غربیان
خدا حافظ ای حامی مظلومان
خدا حافظ ای امید ماندن
خدا حافظ ای شبهای نخلستان
خدا حافظ ای اسطوره شهامت وشهادت
سیدشهرام ابهری
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۰۴ ساعت توسط سید شهرام ابهری
|